تبليغاتX
شقایق صبر -

شقایق صبر

غربت تنهایی

 

كودكي 

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود ...

...........................................................................................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:51  توسط امید عارفی  |