تبليغاتX
شقایق صبر -

شقایق صبر

غربت تنهایی

قتي خورشيد به حسادت مي نشيند،جهانم گوياي عشق تو نيست که با تو حرف بزنم.هنوز لطافت کلامت خاکستر زمانم را به تماشا نشسته است و چشمانت در خلوص ديدگانم شعله ور است.در حوالي کدامين چشم از طعم نگاهم پرهيز مي کني؟کجاي زمان ايستاده اي که صدايت رسالت بيداري است. کاش رطوبت قلبت سجاده ي چشمم باشد تا چهار رکعت نماز عشق را به جمالت اقامه بندم.هر چند اسطوره ي نبودنت طعم طلسم قصه هاست.در گرگ و ميش غروبي که دل بهانه گير است.باران صداي عشق سر مي دهد. سر مي گذارم بر حجم سبز دشت. بوي خيس علفزار مي پيچد و رويش هزار ترانه، اي دور مانده.کدامين آواز را سر دهم تا در صبحي که پنجره را مي گشايي، نسيم بوي خيس غريبه ام را عطرآگين خانه ات کنم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:34  توسط امید عارفی  |