هر بار که دفتر دلم را می گشايمورقهای زرد و کهنه ی خاطراتت را بياد می آورم
و پرنده ی دلم بال و پر زدن در قفس را دوباره تکرار می کند
و من دوباره حبسش می کنم و کليدش را به اعماق دريای وجودم پرت می کنم
تا مبادا دلم هوايت را کند و به گرداب عشق اسير شوم
و هر بار که می خواهم دريچه ی قلبم را برای کسی باز کنم
ترديد مانعم می شود
نمی دانی بعد از رفتنت چقدر تنهايم و حيف و هزاران حيف که
ندانستی چرا به انتظارت ننشستم.
ولی بدان وقتی دريچه ی قلبم را به رويت قفل کردم،
ندانستم کليدش را کجا انداختم
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:27  توسط امید عارفی
|
