سلام
غربت تنهایی
از حسرت آنچه که گذشته و هراس از آنچه که خواهد آمد زندگی بسیاری
از ما در اندوه و هراس می گذرد بنابراین می آییم و بی آنکه عشق بورزیم
و زندگی کنیم میمیریم بسیاری از آدمها حتی متوجه نمی شوند که به
دنیا آمده اند آنها چنان می آیند و میروند که گویی هرگز نیامده اند زیرا با
عشق بیگانه اند بیگانه ی با عشق آشنای خویشتن نیست . عشق است
که آدمی را حقیقتا به دنیا می آورد بدون عشق زندگی در خوابی سپری
میشود که به مرگ می ماند بیایید بیدار شویم و ببینیم که هستیم و چه
وزنی دارد بودن.
خدایا از خلقت الهه متشکرم:

چقدر سخته درک و لمس واقعيت ؛ اينکه اونی که يه جور ديگه دوسش داری ناراحتيت رو از حرفات متوجه نشه . حس نکنه که خسته ای . متوجه حرف دلت نشه . يواش يواش به جايی ميرسی که تو هم حس ميکنی ديگه مثل سابق درکش نميکنی . ديگه نميتونی مثل قديم از يک کلمش بفهمی حرفش چيه ؛ خواستش چيه .
اينجا ميگين تقصير کدومه ؟
سفر بايد ... ( پايان )
نوشتن من مثل گریه کردن یک طفل معصوم پاک بود، اگرنوشتنم نه از ریا و نه از ترس و نه از جلب توجه بود، همه درد بود، دردهای صادقانه ی یک انسان به ظاهر بی درد، حرف های ناگفتنی. فقط حرف بود.
حرف های قابل بیان برای غریبه ها، برای کسانی که محرم تر از نزدیکانم بودند، ناآشنایانی که خودم آشنایشان کردم.
اینجا محلی بود برای غم، اشک، عبرت، درد، نگاه، حسرت، حرف، شکایت، غر زدن های پی در پی، گله های بی دلیل و قصه های حقیقی.
حالا هنگام استراحت است، هنگام رها شدن از درد تنهایی، از احساسات طغیانگر.
اکنون هنگام درک آرامش است، رسیدن به فصل جدید، رسیدن به پشت دریاها، آن سوی خاطره، کمی آن طرف تر، یک قدم به جلو.
رسیدن به نگاهی که از حادثه عشق تر است. ( عشق به هستی و خدای هستی )
اینجا دفترچه عزیزیست برای سال های دور من؛ وصف علاقه ام به این مکان هوش از سرم می پراند.
اینجا با نامی مستعار نگاشتم، اما خود حقیقی ام بودم.
حالا سخن ها و حرف هایم را کوتاه می کنم.
جاده عشق....
هر جا سفر كردم همسفرم بودي از هر طرف رفتم تو راهبرم بودي با هر كه سخن گفتم پاسخ ز تو بشنفتم بر هر كه نظر كردم تو در نظرم بودي هر شب كه ماه تابيد هر صبح كه سر زد خورشيد در گردش روز و شب, شمس و قمرم بودي در صبحدم عشرت همدوش تو ميرفتم در شامگه غربت بالين سرم بودي در خنده ي من چون ناز در كنج لبم خفتي در گريه ي من چون اشك در چشم ترم بودي آواز چو مي خواندم سوز تو بسازم بود پرواز چو ميكردم تو بال و پرم بودي. هرگز دل من يار ديگري نخواست گر هم خواست تو يار ديگرم بودي عاشق به ديار خود از راه نرسيده گفت:
هر جا كه سفر كردم تو همسفرم بودي...

جهان بازتابي از خود ماست، وقتي از خود بيزاريم
از همه بيزاريم و وقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم
تمام جهان به نظر فوق العاده دوست داشتني ميآيد.
تصويري كه انسان از خويش در ذهن دارد، دقيقا تعيين ميكند كه چه رفتارهايي از او
سرخواهد زد، براي چه چيزي تلاش خواهد نمود و از چه چيزهايي اجتناب ميكند.
منشاء تمام افكار و حركات ما، چگونه ديدن خويشتن است
ما همانيم كه معتقد به بودن آنيم

اميد جانم ز سفر باز آمد
شکر دهانم ز سفر باز امد
عزيز انکه بی خبر به ناگهان رود سفر
چو ندارد ديگر دلبندی
به لبش ننشيند لبخندی
چو غنچه سپيده دم شکفته شد لبم ز هم
چو شنيدم يارم باز امد
ز سفر غمخوارم باز امد
همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر ناگهان
نگار من
چنان مه نو آمد از سفر
من هم
پس از دوری بعد از غم محجوری
يک شاخه گل بردم به برش
ديدم که نگار من سر خوش ز کنار من
بگذشت و ببر يار دگرش
وای از ان گلی که دست من بود
خموش و يک جهان سخن بود
گل که شهره شد به بی وفايی
ز ديدن چنين جدايی
ز غصه پاره پيرهن بود...
رفته بودم لب حوض تا ببينم عکس تنهايی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهيان میگفتند:
تو اگر در تپش باد خدا را ديدی
بگو ماهيان حوضشان بی آب است
باد میرفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا میرفتم...
تو چشمتون چه قصه هاست...
نگاهتون چه آشناست
اگه بپرسین از دلم می گم گرفتار شماست...
نگاهتون پیش منه... حواستون جای دیگه است
خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگه است
نفس نفس تو سینه ام عطر نفسهای شماست
اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست...
می میرم از حسادت دلی که دلدار شماست
کاش می دونستم اون کیه که این روزا یار شماست
خوشابحال اون کسی که توی رویای شماست
شما گناهی ندارین این روزگار بی وفاست
تو خلوت شبونه ام جالی فقط جای شماست
تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست...
من و تو اینجا نمی مانیم
ما جستجو گران تنهایی مطلق هستیم
و بی شک آن را در خویش می یابیم!
من و تو مرگ را می فهمیم
چرا که تا کنون جدای از خویش زیسته ایم
من و تو عطش را می شناسیم
چرا که در قفس رهایی را آرزو کرده ایم!

روزی که دلم پيش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزس که دلت به ديگری مايل شد کفشان مرا جفت نمودی که برو

چهارشنبه، 4 آبان، 1384
قصه شب،ماه و ستارگان است که برايت می گويم
برای تو می نویسم !
تو که از تو فقط خاطره هایت باقیست
برای تو می نویسم ...
حجاب شب کامل شده و رقص ستارگان پیداست.
کم رنگ. پررنگ. پدید و ناپدید...
شاید آن ستاره که اصلا پررنگ و پدیدار نیست مال من باشد...
ولی من آنرا می بینم.
(ماه تنهاست،مثل من و زیباست مثل تو)
برای همین است که امشبم ،چشم از آن شسته ام.
نمی خواهم ستاره اقبالم.در تلاطم نگاهم غرق شود،
نمی خواهم دوباره بپندارم ...
که پرفروغ ترینم در میان سرگشته گانی که ستاره اند.
می دانم که برای تو نوشتن فایده ای ندارد...
و نمی توانم باور کنم که برای تو گریستن فایده ای ندارد.
برای تو گریه می کنمو می نویسم...
سرانجام...
من هم چون برگی خزانزده
از تن عشق کنده خواهم شد ...
تا شاید بهار
مثل برگی سبز
و مثل ستاره ای پرفروغ
باری بیش. در درخت آسمان شب حیران شوم...
دستی شبيه دست تو ، يک دار پشت سر
نزديک دست خسته من، حلقه تنگ تر
هي تنگ و تنگ … دست کبودی که جان سپرد
در حلقة ضخيم دو بازوی پر خطر
دستان مرده ای که فقط باد می کنند
در سينی زمخت دو تا دست شعله ور
… حالا به روی گور دو دست جوان من
يک حلقه گل ، نه ، ده … صد و ده … يا نه ، بيشتر
زنجيری از تراکم گل ها و دست ها
دست زمخت و حلقه يک دار پشت سر...
تقدیم به تنها شعار زندگیم الهه:
