تقدیم به الهه ی گلم

غربت تنهایی
سلام الهه جان
عید سعید فطر رو به تو و خانواده محترم تبریک میگم
چه زود گذشت...
چه زود گذشت ...
چه زود گذشت برای هم بودن و برای هم سوختن
چه زود گذشت بی قراری دیدارمان
چه زود دستانت از درخشش نوازش به تیرگی
بی مهری عادت کرد و لبخند غبار سایه سردی از جلوه بودنت را نشانم داد
چه زود نشانه کوچه باغهای خاطره را فراموش کردی
چه زود قرارمان را آفت پژمردگی زد
چه زود در بیشه ی تو آهوی سرگردان من
که به تو پناه آورده بود رانده شد
چه زود بی قرار تنهایی شدیم و چه زود همراهیمان گذشت
چه زود گذشت بی قراری دیدارمان...
وقتي گريم ميگيره دلم ميگه مبارکه
قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بي کلکه
وقتي گريم ميگيره يه آسمون باروني ام
اما به کي بگم خدا من تو دلم زندوني ام
وقتي گريم ميگيره دلم ميگه مبارکه
قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بي کلکه
وقتي گريم ميگيره يه آسمون باروني ام
اما به کي بگم خدا من تو دلم زندوني ام
گريه کن
گریه کن جدایی ها ما رو رها نمی کنن
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن
گریه کن حالا حالا از هم باید جدا بشیم
بشینیم منتظر معجزه ی خدا بشیم
گريه کن منم دارم مثل تو گريه می کنم
به خدای آسمونامون گلايه می کنم
گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد
گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزها زیاد
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد
گریه کن واسه همه ، واسه خودت برای من!
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن
گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت
واسه موندن لازمه ، فدای گریه کردنت
I Want To CRY
به تو می گم که نگیر بهونه ای دل
به تو می گم عاشقی ثمر نداره
واسه تو جز غم و درد سر نداره
من دیگه بچه نمیشم
دیگه بازیچه نمیشم
عقلم و زیر پا گذاشتی رفتی
تو منو مبتلا گذاشتی رفتی
به غم زمونه ای دل
منو جا گذاشتی رفتی
به خدا منو رسوا کردی ای دل
همه جا مشتمو وا کردی ای دل
فتنه بر پا کردی ای دل
منو رسوا کردی ای دل
می دونم تو دیگه عاقل نمیشی
تو دیگه برای من دل نمیشی
من دیگه بچه نمیشم
دیگه بازیچه نمیشم
آدمک زندگی سرد مگه نه
دل عاشق پر درد مگه نه
آدمك دلها محبت ندارن
آدما پا رو محبت می ذارن
آدمک دريای درد دل من
گل پژمرده و زرد دل من
آدمک دنيا چه تنگ مگه نه
جای دل تو سينه تنگه مگه نه
آدمک خنده ها مردن رو لبا
آدمک اشكی ندارن آدما
آدمک به من بگو خدايی هست
منو آروم كن اگر خدايی هست
آدمک جز تو برم به كی بگم درد دلم
عشق من دل نداره گوش نميده حرف دلم
آدمک دلم می خواهد گريه كنم
آدمک دلم می خواهد خنده كنم
آدمک میآی بريم شهر خدا
پيش اون شكوه كنيم از آدما
به اميد ديدار
دیرگاهی است رفته ای و هنوز
عشق تو آخرین امید من است
بی تو هر روز ، روز مرگ من است
گر چه آن روز ، روز عید من است
بی تو دست محبت آمیزی
دل غم دیده ی مرا ننواخت
بی تو چشم امید بخش کسی
درد نا گفته ی مرا نشناخت
بـی تــــو آســمان زنــــدگی ام
جز سیاهی و جز سیاهی نیست
روزگاری که بی تو می گذرد
جز مکافات بی گناهی نیست
بی تو گل های پونه و نارنج
بوی اندوه و رنگ غم دارد
بی تو هر چه در این جهان زیباست
چیزی از آنچه داشت کم دارد
بی تو چشمان من نمی بیند
بی تو لبهای من نمی خندد
بی تو چشم براه مانده ی من
جز گل یاد تو نمی چیند
بی تو چشم ستارگان کور است
بی تو تنگ بلور ماه تهی است
بی تو با این همه چه خواهم داشت؟
بی تو با این همه چه خواهم کاشت؟
بی تو در این خشکسالی بی باران
در کویر دلم چه خواهم کاشت؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
اما بسيار مشتاقم از خاک گلويم سوتکی سازد و آن سوتک به دست کودکی بسيار گستاخ و چموش افتد
تا دم گرم چموشش را يک ريز و پی در پی در آن بفشارد تا خواب خفته گان خفته را آشفته و آشفته تر سازد
بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .... !!!
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یاد گاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شد اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره....
خیلی سخته اون کسی که اومد و کرد ت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شد
تازه فردای اون روز دوست عاشقش خبر شد
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال و چیدن
به خدا کم غصه ای نیست چند روزی تو رو ند ید ن
خیلی سخته که د لی رو با نگاهت دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق کمی ترسیده باشی
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی بهار آمد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبی به د لت یه وقت بشینه
بعد بهت بگه که چشماش نمی خواد تو رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلا یی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
یه شعر هم برای عشقی که از دستش دادم مینویسم و دیگه میرم و معذرت می خوام که انقدر حرف زدم .
از همه زميني ها زميني تر چرا رنگ آسمونه اون چشات
تو نگفتي پاي قولت ميموني؟ چرا قولت و گذاشتي زير پات
عاشق عطر خوش بارون و خاک پس چرا کوير خشک اون دلت؟
گل عشق و چرا پرپر ميکني؟ چي ميشه از اين دورنگي حاصلت !؟تو که دريارو تو رويا مي ديدي چرا ساکت مثل مردابي شدي؟
فکر مي کردم که هميشه ميموني مثل رويا تو دل خوابي شدي
تو که قلبت مثل چشمه جاري بود واسه چي براي من سراب شدي؟
گفتي مثل کوه رو حرفت ميموني چرا مثل نقشي روي آب شدي؟
بيا دست بردار از اين دورنگيا اين همه دروغ و نيرنگ و ريا
بدي کردي من فراموش ميکنم اما اين بار مثل عاشقا بيا
دارم سعی میکنم زندگی جدیدی برا خودم درست کنم و دیگه عاشق هم نشم
" اينو به پسرها ميگم: تا وقتی که به اندازه ای پولدار نشدين که بتونين به معنای واقعی پول به پاي دوستتون بريزين، حتی فکر دوست پيدا کردن رو هم نکنين.
خدا دختر و جنس زن رو طوری آفريده که عقل و منطقش بر همه ی احساسات ديگه اش فرمانروايی داره. برخلاف چيزی که همه جا رايجه که ميگن مرد خيلي منطقيه و زن خيلی احساسی، ولی من به همه تون ثابت مينکم که زن خيلی منطقيه و مرد خيلی احساسی.
وقتی تو با يه دختر دوست ميشی، هرچقدر هم که عاشقش باشی آخرش باز هم چشمش به جيبهات هست. دخترهايی که اينو می خونن خواهش می کنم ناراحت نشن و بهشون برنخوره، من اينو با ايمان ميگم و حاضرم به تک تکتون ثابت کنم.
هيچ دختری به يک عشق تنها راضی نميشه. درکنارش مطمئن باشين که پول هم براش مهمه. حالا بستگی داره به سطح توقعش که بيشتر بخواد يا کمتر.
***
يه چيز ديگه به پسرها ميگم: نصف دخترهای دنيا لياقت عشق پسر رو ندارن ولی پسر عاشقوشون ميشه. و نصف ديگه ی دخترهای دنيا لياقت عشق رو دارن ولی کسی عاشقشون نميشه.
برای همينه که شايد يک درصد زندگيهايی که با عشق شروع ميشه، تا آخر دوام مياره. روی اين حرفم خوب فکر کنين. "
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پرمردن یک گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
و ز غصه مردم شبی صد بار مردم
سلام
چشمانمان را بر گذر قاصدک ها باز کنیم
....که زمان ساز سفر می زند
دست در دست هم دهیم
دل هایمان را یکی کنیم
بی هیچ پاداشی خراج محبت کنیم
...باور کنیم
که همه خاطره ایم....دیر یا زود همه رهگذر قافله ایم.
یا حق...
تو چطور می گی که من برای تو کم بودم
من که عاشق ترین عاشق عالم بودم
تو فقط دیده گریون خواستی
من برات قلب پر از خون بودم
آخه تو فقط یک عاشق خواستی
اما من گذشته از جون بودم
وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت
تو هرگز ندیدی که چگونه می گریم
تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی
و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی
تو رفتی و من را تنها گذاشتی
باشد که رزوی بیایی و ببینی
من تو را رها کرده ام