تبليغاتX
شقایق صبر

شقایق صبر

غربت تنهایی

 

كودكي 

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود ...

...........................................................................................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:51  توسط امید عارفی  | 

در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:47  توسط امید عارفی  | 

قتي خورشيد به حسادت مي نشيند،جهانم گوياي عشق تو نيست که با تو حرف بزنم.هنوز لطافت کلامت خاکستر زمانم را به تماشا نشسته است و چشمانت در خلوص ديدگانم شعله ور است.در حوالي کدامين چشم از طعم نگاهم پرهيز مي کني؟کجاي زمان ايستاده اي که صدايت رسالت بيداري است. کاش رطوبت قلبت سجاده ي چشمم باشد تا چهار رکعت نماز عشق را به جمالت اقامه بندم.هر چند اسطوره ي نبودنت طعم طلسم قصه هاست.در گرگ و ميش غروبي که دل بهانه گير است.باران صداي عشق سر مي دهد. سر مي گذارم بر حجم سبز دشت. بوي خيس علفزار مي پيچد و رويش هزار ترانه، اي دور مانده.کدامين آواز را سر دهم تا در صبحي که پنجره را مي گشايي، نسيم بوي خيس غريبه ام را عطرآگين خانه ات کنم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:34  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:31  توسط امید عارفی  | 

هر بار که دفتر دلم را می گشايم
ورقهای زرد و کهنه ی خاطراتت را بياد می آورم
و پرنده ی دلم بال و پر زدن در قفس را دوباره تکرار می کند
و من دوباره حبسش می کنم و کليدش را به اعماق دريای وجودم پرت می کنم
تا مبادا دلم هوايت را کند و به گرداب عشق اسير شوم
و هر بار که می خواهم دريچه ی قلبم را برای کسی باز کنم
ترديد مانعم می شود
نمی دانی بعد از رفتنت چقدر تنهايم و حيف و هزاران حيف که 
ندانستی چرا به انتظارت ننشستم.
ولی بدان وقتی دريچه ی قلبم را به رويت قفل کردم،
ندانستم کليدش را کجا انداختم
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:27  توسط امید عارفی  | 

ياد گرفته بودم ديگران را دوست داشته باشم .
بر من ياد داده بودند بر ديگران عشق بورزم و در كارها ياريشان دهم .....
آموخته بودم اميد داشته باشم،اميد بر زندگي ،اميد بر آينده
.....
بزرگ شدم ،كم كم شاهد حقايقي بودم كه نياموخته بودم :!!
ديگران را دوست داشتم در همه موقع
اما دوستم داشتند فقط در مواقع احتياج!!!
در كارها ياريشان دادم
اما در مواقع احتياج دست رد به سينه ام زدند!!!
صداقت و يكرنگي
را در يك دست بر آنها هديه كردم
اما با دست ديگر دروغ و دو رنگي را تحويل
گرفتم!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:13  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:29  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:28  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:28  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:28  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:27  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:27  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:27  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:27  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:26  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:26  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:26  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:25  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:25  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:25  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:25  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:24  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 21:15  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 21:14  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 21:13  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 21:12  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 21:0  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 20:58  توسط امید عارفی  | 

امشب ای ماه  به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه  تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید٬ چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر  راحت   ننهادی  به  سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو  هم  ای دامن مهتاب ٬  پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه ٬ تو هم از طالع من غمگینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

ای  پرستو   که  پیام  آور  فروردینی

شهریارا   اگر   آیین  محبت  باشد

چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:54  توسط امید عارفی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:52  توسط امید عارفی  |